تبلیغات
یا رقیه بنت الحسین (س) - داستانهای جذاب وشنیدنی از ترس قیامت

امار و اطلاعات

    کل بازدید:
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل پست ها :
    آخرین بازدید :
    آخرین بروز رسانی :
 
No Image
زبدة القصص/ترس از قیامت

حساب سخت است


مرد مستمندى از دنیا رفت و از صبح كه جنازه او را بر داشتند تا بهنگام غروب از دفن او فارغ نشدند، زیرا جمعیت زیادى بپاى جنازه او آمده بودند ولى بعدها او را در خواب دیدند از او حال بعد از مرگ را پرسیدند و ضمنا سؤ ال كردند خداوند متعال با تو چه كرده ؟
گفت خداوند متعال مرا آمرزید و الطاف زیادى درباره من روا داشت ولى آنچنان حساب خداوند متعال دقیق بود كه حتى روزى بر دكّان یكى از دوستانم نشسته بودم و روزه دار نیز بودم . هنگامیكه اذان مى گفتند من یك دانه از آن گندمها را با دندان خود دو نیمه كردم . در این موقع یادم آمد كه روزه هستم و این گندم از من نیست آن دانه گندم نصف شده را روى گندمهاى او افكندم و رفتم ، خداوند آنچنان حسابى كرد كه از حسنات من باندازه نقص قیمت گندمى كه شكسته بودم كم كرد " 1 ".

فشار قبر


در روایت دارد وقتى كه جنازه مومن را در قبر مى گذارند و مى روند قبر خود زمین سخن مى گوید ملكوت قبر مومن مى گوید: آى مؤ من تو روى من راه مى رفتى من افتخار مى كردم كه روى من بندگى خدا مى كردى و مرا شاد مى كردى مى گفتم كى میآئى در شكم من كه تلافى كنم الان موقع تلافى من است . ملكوت قبر تا چشم كار مى كند وسعت پیدا مى كند مدالبصر و اگر بعكسش تارك الصلوة باشد ملكوت قبرش مى گوید روى من راه مى رفتى از دست تو ناله ها داشتم حالا موقع تلافى كردنست چنان ملكوت قبر تنگ مى شود مثل میخى كه در دیوار مى كوبند چقدر در فشاراست این بدبخت هم در فشار است .

ملاحظه حضور


در احوالات مرحوم مقدس اردبیلى اعلى اللّه مقامه مى نویسد: این بزرگوار چهل سال آخر عمرش در خانه هم پایش را دراز نمى كرده است كه از این بزرگوار سؤ ال كردند چرا پایت را دراز نمى كنى فرموده بود ملاحظه حضور نسبت بملك الملوك رب الماریاب بوده كه پایم را دراز نمى كنم . وصیت هم نوشته بود وقتى از دنیا رفتم دیگر اختیار دست من نیست والا باز هم بى ادبى نمى كردم .
پس عالَم در محضر خداست در محضر خدا معصیت نكنید امام خمینى كسى كه خدا را ناظر به اعمال خود دید هیچ وقت گناه نمى كند.

روح روى تابوت


در كافى نقل مى كند: جمعى بمنزل حضرت سجاد (ع) آمده بودند براى استماع حدیث بامام اصرار كردند كه آقا حدیث برایمان بگوئید از قول جدتان امام سجاد (ع) این حدیث را عنوان كرده رسول خدا (ص) فرمود: محتضر روحش بالاى بدنش است وقتى جنازه اش را از خانه بیرون مى آورند روح كه بالاى بدن است متوجه مى شود ببستگانش ‍ مى گوید آى بستگان من الا تغرنكم الحیوة الدنیا كى نمرت بى جمعت من حله غیر حله قالمهنا لغیرى والوزر على این جناب میّت روى نعشش‍ فریاد مى زند آى باقى ماندگان من شما مثل من بدبخت گول دنیا را نخورید، دیدید كه چقدر من زحمت كشیدم ، از حلال و حرام و مخلوط همه را جمع كردم ، حقوق واجبه را ندادم حالا كه مى خواهم بروم خوش گذرانى ها با دیگران است و لكن حسابش بگردن من بدبخت است گوارائى و خوش گذرانى براى وارثهاست حساب و كتاب هم بدوش آقاى حاجى بدبخت .
تتمه حدیث را بگویم امام وقتى این حدیث را نقل كرد در مجلس ‍ ضنمره مردكى بوده كه ایمان درستى نداشت . این بدبخت در مجلس ‍ مسخره كرد گفت : آیا مرده حرف مى زند؟ فرمود: بله گفت : اگر حرف مى زند پس فرار بكند كارى بكند كه نگذارد او را در قبر ببرند.
امام سجاد (ع) را خیلى ناراحت كرد. فرمود: چه بكنم اگر ساكت بنشینم كه مى گویند بخل كرد چرا حدیث را بر ایمان نمى گوید اگر هم بگویم چنین استهزاء مى كند.
مجلس گذشت را وى ابوحمزه است گوید چند روز بعدش از خانه بیرون آمدم شخصى بمن رسید گفت البشاره ضنمره مُرد. آن شخص كه راجع بگفتگوى روح فوق استهزاء كرد ابوحمزه گفت تا شنیدم گفتم بروم ببینم چه مى شود؟ وضع چطور است . رفتم تشییعش بعد از اینكه غسل و كفنش كردند در گور كه مى خواستند او را ببرند من رفتم جلو شاید در گورش ‍ چیزى بفهمم صورتش را روى خاك گذاشتم خواستم بالا بیایم دیدم لبش ‍ مى جنبد گوش گرفتم دیدم مى گوید وَیْلٌ لَكَ یا ضَنَمَرِه واى بر تو اى ضنعره دیدى صدق كلام رسول خدا (ص) را؟ خودش داشت بخودش ‍ مى گفت :
بالاءخره ابوحمزه مى گوید لرزیدم بیرون آمدم مستقیما آمدم خدمت اما سجاد (ع) عرض كردم آقا از تشییع جنازه این منافق مى آیم و خودم شنیدم ناله اش را در قبر كه مى گفت واى بر تو اى كسى كه استهزاء مى كردى حالا رسیدى بآنچه كه پغمبر خدا (ص) فرموده بود.

خشوع


در زمان خلیفه عباسى رسم بود فراش باشى باید از سحر كه تاریك است جاروب بكند و تا هنوز هوا تاریك است بیرون برود.
روزى این فراش باشى كه یك موى سفید در سر و صورتش نبوده است مشغول جاروب كردن مى شود مقدارى طول مى كشد بدون التفاتش از مطبخ خواست بیرون بیاید براى جاروب كشیدن دید هوا روشن شده جراءت نكرد پایش را از مطبخ بیرون بگذارد از ترس خلیفه بالاءخره در مطبخ همانجا ماند.
نوشته اند كه این بیچاره فراشباشى هر چه كرد راهى براى فرار پیدا نكرد رفت در دودكش مطبخ تا شب بشود از دوباره جاروب كند و بیرون برود كه تقریبا بیست و چهار ساعت كمتر شد هر چه دود و آتش آمد به همه ساخت . فردایش اذان صبح پائین آمد تا هوا تاریك بود فرار كرد رفت خانه اش در زد زن در را برویش باز نكرد تا برایش قسم خورد كه واللّه این خانه من است .
من دیشب نتوانستم بیایم بالاخره راهش داد آینه آورد نشانش داد دید یك موى سیاه در سر و صورتش نمانده از ترس خلیفه این را مى گویند خشوع " 2 ".

ترس از قیامت


از زمخشرى و نیشابورى نقل كرده اند كه یكى از اخیار بچه اش را بمكتب فرستاده بود پسر غیر مكلّف یكروز برگشت وقتى آمد منزل پدر دید این پسر غیر بالغ مریض شده شكستگى و انكسارى برایش پیدا شده است بالاءخره از پسر پرسید چطور شده آیا پیش آمدى شده ؟
گریان گفت امروز در مكتب خانه این آیه را بما یاد داده اند وَ اتَّقُوا یوُما یَجْعَلَ الْوِلْدانْ شَیْبا بترسید از آن روزى كه بچه را پیر مى كند این ترس مرا گرفته است و اى این چه روزى است ؟!
بالاءخره بچّه تب كرد طاقت نیاورد عاقبت هم از هول و دلهره از دنیا رفت . پدرش گریه مى كرد مى گفت بچه جان باید پدر پیرت از غصّه بمیرد كه سر تا پایش گناه است .
خوش بسعادتت اى بچه پیش از اینكه مثل پدرت بدبخت و آلوده شوى و قساوت دل پیدا كنى از اینجا رفتى .

اخلاص


روزى بهلول رد مى شد هاورن بناى عظیمِ مسجدى را در بغداد مى سازد و براى سركشى آمده است صدازد اى هارون چكار مى كنى گفت : دارم خانه خدا بنا مى كنم .
بهلول گفت : خانه براى خداست گفت : بله گفت : امر بكن بالاى سر درش بنویسند مسجد بهلول .
گفت : احمق من پول مى دهم باسم تو باشد؟ گفت احمق تو هستى یا من ؟! براى خودت خانه مى سازى اسم خدا رویش مى گذارى ؟ پس در تمام امور باید اخلاص داشت " 3 ".

باغ عمل آتش گرفت


در عالم رؤ یا دیدم قصر مجلّلى و با شكوهى است گفتم از كیست ؟ گفت مال فلان شخصِ نجار است بعد در همان حال یكوقت دیدم صاعقه اى آمد تمام قصر و باغ و درخت آتش گرفت و خاكستر مطلق شد.
از خواب بیدار شدم فردا رفتم در مغازه اش گفتم رفیق راستش را بگو دیشب چكار كردى او را قسم دادم ، خلاصه آخرش گفت : نصف شب بین زنم و مادرم گفتگو شد من هم كمك زنم كردم مادرم را زدم .
گفتم : برو بدبخت كه همه چیزت را آتش زدى ، هستیت را سوزاندى یك عمر زحمت كشیدى به سبب زدن یك چوب به مادرت همه اش را بآتش ‍ كشیدى " 4 ".

مثل انسان


یكى از دانشمندان گوید: روزى در بیرون صحرا نشسته بودم مورى را دیدم كه دانه گندمى زیر خاك خاشاك پیدا كرد به چه زحمت و مشقّتى از زیر خار و خاشاك بیرون آورد و مقدار مسافتى راه پیمود هر جا كه پست و بلندى بود آن دانه گندم را بزحمت مى برد.
من هم عقب سرش رفتم ببینم بكجا مى رود. مسافت زیادى پیمود تا به لانه اش رسید. دیدم گنجشكى از بالا بپائین جست دانه گندم و خود مورچه را بلعید.
بفكر رفتم آدمى اینهمه زحمت مى كشد ناگهان ملك الموت مى آید او را مى برد آنچه زحمت كشیده تمامش به هدر مى رود. یعنى : مال و جان را تا سوراخ گور مى آورد، آنجا از او گرفته و بدنش را زیر خاك مى كنند، نه فرش و نه چراغ ، نه انیس و مونس جز ایمان و عمل صالح هیچ چیز دیگر از او نمى خواهند " 5 ".

گرفتار كیفر


حضرت عیسى (ع) از كنار قبرى مى گذشت از خداى متعال خواست كه صاحب قبر را زنده كند تا از او چیزى بپرسد.
همینكه زنده شد از او سؤ ال كرد حالت در عالم برزخ چگونه است ؟ عرض كرد من باربرى بودم ، روزى مقدارى هیزم براى كسى بردوش داشتم و مى بردم ، خلالى از آن جدا كردم كه دندان خودم را با آن خلال نمایم از آن زمان كه مُردم تا بحال گرفتار كیفر همان عملم " 6 ".

صفحات دیگر
 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

درباره ما


    ای دختر مظلومه ی ارباب رقیه خانم (س) برای ما دعا کن



نظرسنجی

    وضعیت وبلاگ از نظر شما ؟





< Html />

    شهادت سه ساله و ناز دانه حضرت حسین(ع) خانم حضرت رقیه(س) تسلیت باد

توضیحات

No Image No Image